يه قلب پر احساس
جوانه های احساس
دیگه نا امیدی بسه..... بیا موفقیت رو تجربه کنیم منتظر راهکار های موفقیتی که جمع اوری کردم باشید.... من این وضعیت را عالی و نیکو می خوانم ! باور کن حتی اگه خوبم نباشه چون حس خوب واسه خودت ایجاد کردی درست میشه! بخدا من تجربه کردم پس هرگاه حرف نیکویی برای گفتن دارید؛محض خاطر نیکی آن را بر زبان آورید. (لاول فیلمور) رو یا را به خاطر تمام درهایی که زد و تو آن جا نبودی ببخش... نياكان ما بر اين باور بودند كه
آفريدگار بزرگ جهان را در شش گاه آفريد كه در آخرين آن انسان آفريده شد و
از اين رو روز تولد نخستين انسان را كه آن را روز نخست بهار ميدانستند
شايسته شكرگزاري و شادماني ميپنداشتند به همين دليل ماه فروردين را ماه
فرود فروهر يا فرورديگان و يا عيد خروشيها يا اموات هم مي گفتند. نوروز
جنبه مذهبي و روحاني دارد و نيايش و ستايش شادمانه همگاني را همراه
ميآورد در اسطوره ها و افسانه ها و كتاب هاي پيشينيان بنيان نوروز را به
پادشاه اسطوره اي و افسانه اي جمشيد نسبت داده اند. فردوسي نيز در
حماسه بزرگ شاهنامه نوروز را به جمشيد نسبت مي دهد آن هنگام كه او بر تخت
شاهي نشست و تاج مرصع بر سر نهاد پرتو خورشيد بر آن دميد و همگان آن روز را
روزي نو و نوروز ناميدند و جشن و سرور برپا كردند. آئين هاي نوروزي
بسيار متنوع اند و بي جهت نيست كه آن را بزرگ و مقدس ميدانند ايران به
عنوان بخشي مهم از تمدن كهن چنان غني است كه حتي امروز هم شاهد اجراي همان
فرهنگ ها و سنن دور هستيم. اجراي آئين وسيله اي براي انتقال دانش، سنت ها و
جهان به نسل هاي بعدي است. آئين ها در بسياري موارد شالوده اي
نمايشي دارند و براي تماشا از سوي مخاطبان بوجود آمده اند كه اغلب آن ها
ماهيت هايي بسيار نمادين و استعاري دارند. قرن هاست كه اين آئين ملي
- مذهبي با همه فراز و نشيب هاي تند و دشوار در راه دراز تاريخ كه فراروي
اين ملت بوده برگزار گرديده است ما نيز در روزگاري كه ملت ها به آئين هاي
كهن خود ميبالند كه آن ها را به نمايش ميگذارند اين پديده دلپذير و آئين
باستاني و اين رسم ديرينه خويش را هر چه باشكوه تر برگزار مينمائيم. آئين
هاي جنبي نوروز مثل چهارشنبه سوري، آبريزان، مير نوروزي و سيزده بدر، از
رسومي است كه ساليان سال از سوي مردم اجرا شده و هنوز اصالت خود را از دست
نداده است.
آرزوی بهترین های عالم را برای همه دارم و از اون جایی که بهترین واسه هرکس یه جور معنا میشه دیگه نام نمی برمشون.... یادت باشه قبل از سال تحویل آرزوهاتو یا هر خواسته ای که داری بنویس و لای قران بذار یادت نره منم دعا کنیااااااااا
از دست من ناراحتین ؟ حق دارین... اما خب به منم حق بدین تو این 2 سال خیلی مشکل داشتم که نشد دیگه مطلبامو بذارم وب؛همش توی دفترم نوشتم .... اما امدم بگم که دوباره مطلب میذارم .... قول میدم از فردا شروع کنم.....
منتظرم باش نمی دانم می خواهم چه بگویم؟حتی نمی دانم چرا وقتی نمی دانم چه می خواهم بگویم می نویسم ! می بینی روزگار مرا؟!!! میان انبوهی از ندانستن ها زندانی شده ام. به چه جرمی؟ این راهم نمی دانم.! بس که من ندانسته به دنیا آمدم,ندانسته زیستم و نکند ندانسته خواهم زیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه آشفته بازاریست این زندگی من ! دلم می خواهد فریاد بکشم و بار غصه هایم را روی دوش کسی بگذارم اما با خودم می گویم این با انصاف من جور در نمی آید. در همین اوضاع یاد آرزوهایم می افتم و ناگاه می گویم آری تو باید جواب مرا بدهی چون این تویی که مرا به دنیای رویا ها بردی اما مگر نمی دانستی که این دنیا پست تر از آن است که بخواهد رویایی باشد. آه من از دست تو چه کار کنم؟ ای کاش هرگز تو را نداشتم.! کمی عمیق تر که به خودم نگاه می کنم می گویم کاش می شد به تو هم گله کنم اما باز از عمل خودم می ترسم و می گویم اگر اشتباه کرده باشم چه؟ چه جوابی باید به تو بدهم؟ گله نمی کنم اما بگذار کمی غر بزنم؟ می گویی نه ! آخر چرا؟ بگذار رک بگویم چه موفق باشی چه مخالف من غرغر خواهم کرد ! تعجب کردی؟ تعجب ندارد مگر من به جز تو کسی را دارم؟ مگر به کسی جز خودت جراًت غر زدن دارم؟ پس لطفا کمی مرا بشنو نمی دانم این دنیا را کی اختراع کردی؟ کی ساختی؟ کی ما را روی آن چیدی؟ اما از بقیه شنیدم و در کتابت خواندم و جاهایی دیدم که تو هیچ کار نیک و بد مرا بی پاسخ نخواهی گذاشت....! کار نیک پاداش دارد که گفتی می دهی نوعش هم هر نوعی می تواند باشد. کار بد جزا دارد که باز هم می دهی و آن هم هر نوعی می توند باشد خودمانیم تلاش من جز کدام دسته بود؟ شاید نمره اش بیست نبود اما تو به انذازه هفده پاداشش را می دادی. مگر نگفتی از من برکت از تو حرکت ! حرکتش را کردم برکتش را چرا ندادی؟؟؟؟؟؟ بگذریم؛ شاید من نمی دانم چه کار کرده ای نمی دانم چه کار خواهی کرد من خودم را این بار هم دست تو می سپارم. احساس هی فوتش می کرد فایده ای نداشت تاول زده بود سری به عطاری قلبم زدم و مرحمی از یاد خدا رویش گذاشتم دردش دارد نم نمک فروکش می کند.!! صدای رعد وبرق اندیشه ام را روشن می کند و نوای شرشری گوشم را قلقلک میدهد ناگهان شعر می بارد از اسمان می لغزد بر زمین خاک تکانی می خورد عشق جوانه می زند گل می روید... گل می روید... وقتي به تو نگاه مي كنم رد پاي عدل را يافتم كه وقتي دنبالش كردم بوي خدا را حس كردم در نگاهت به جست و جوي عشق بر خاستم، عشق چيز كمي بود!!!!!! من فاطمه را يافتم . وقتي به تو مي انديشم، انديشه هايم جان مي گيرد و در اوج پرواز مي كند وقتي سخنان طنين افكنت را مي خوانم، هياهوي سركش دنيا را فراموش مي كنم. وقتي تو را در كنارم حس مي كنم ، نبض لحظه هاي مرده ام بار ديگر تپش مي كند علي جان: نمي دانم چه بگوييم، ديگر نمي توانم جز اين چيزي بگويم كه : هستي با تو معنا پيدا مي كند زيباست. اري زيباست، دنيا را مي گويم.زيباست و زيبايي اش را به رخم مي كشد. ولي نمي داند كه اگر هست، اگر زيباست به خاطر اين است كه تو هستي و تو زيبايي . اما من هوس پرواز در اسمان ابي حقيقت را دارم و دنيا قفسي بيش براي روح بزرگم نيست. و من پشت ميله هاي اين قفس پر و بال مي زنم به اميد ان كه روزي بيايي و پر و بالم را نوازش كني و پرواز را به من بياموزي. هميشه منتظر خواهم ماند و نغمه هاي دلم را برايت خواهم خواتد تا بدا ني براي اين كه تو بيا يي با بال و پر زخمي ام با زندان مي جنگم . هنوز هم مي خوانم. تن نحيف و رنحورم خسته است. خار هاي ميله ها گر چه روي تنم خراشيده مي شوند ولي دانه دانه پله هاي نبرد باني را به سوي اسمان برايم درست مي كنند. بايد بيا يي ، بيا يي و گرد و غبار اسارت را از صورتم بزدايي . عنكبوت گناه تار هايش را روي پنجره زندان تنيده وحسرت افتاب را به دل غربت زده ام گذاشته است و من هم چنان منتظر كه تو به من افتاب را هد يه دهي ، انتظاري بس شيرين! بغضي كهنه در گلويم خفه شده .... من هنوز با نفس هاي بريده ارام ارام تكه هاي قلبم را كنار هم مي چينم تا بيا يي و درمن جريان بيا بي و من با تو معناي تپش را بفهمم مي دانم ، من به جز روحي ازاد چيزي ندارم . اي جا هم چيزي جز اسارت نيست..... فقط اين را مي دانم كه روزي از لا به لا ي حفره هاي زندان نوري مرا وشن خواهد كرد.... مي دانم.... بوي ياس مي ايد بوي ياس مي ايد..... يه روزي روزگاري ادمها با هم بودن تو خونه ها شون مهربوني كنار گذاشته بودن تو لحظه هاي بي نفس به داد هم مي رسيدن وقتي كه دل تنگ مي شدن به سوي هم مي دويدن چه قدر قشنگ بود وقتي دست تو دست هم به مشكلا ت مي خنديدن شكوفه هاي اميد رو روي درختها مي ديدن يادش به خيرديگه گذشت اون زمانها ديگه شده قصه هاي خيالي توي رمانها آي ادم هاي برفكي بسه ديگه تموم كنين قنديل هاي قلبتونو با شعله ي عشق اب كنين آي ادم هاي برفكي بياين تا دست تو دست هم كابوس هاي جدايي رو تو دشت بي روح خواب كنيم آي ادم هاي برفكي تو دنياي دروغكي كه با سراب ساخته شده كي گفته كه مهربوني توگلدونها كاشته شده آي ادمهاي برفكي خوب مي دونين بهار شده شكوفه هاي صورتي توي گلستان باز شده چرا ديگه اب نمي شين؟ شايد يه روزي بتونين جوانه هاي تشنه رو با اب سيراب بكنين. روي بام ارزو، دل خسته من نشسته بود ... يك پرستو، انجا لانه اي ساخته بود .... شيشه هايش را زاغي بد قدم شكسته بود ... روي بام ارزو، شكوفه اي شكفته بود .... دستي امده وساقه اش را از بيخ كنده بود .... روي بام ارزو رويايي نقش بسته بود.... روزگار ان نقش را پاك كرده بود .... دل من به چه چيز دل بسته بود .... شب توی گوش ماه لالایی می خوند / می گن قدیم ها ستاره ها رو گوشه چارقدش وصله زده بود ابر ها لباس سیاهش رو لکه دار کرده بودند / پرستوها توتنهایی هوس رفتن کرده بودند برقی زد و رعدی اومد چارقد شب رو پاره کرد / دونه های بارون رو توی هوا اواره کرد شب بود و بي قراري هاي مهتاب خواب را بر چشمم حرام كرده بود. از بستر برخاستم و خود را به سويش كشاندم و گفتم: چه شده اي فانوس قلب كوچك من؟ با صدايي لرزان ندا داد: هيچ! گفتم: پس چرا اين قدر بي قراري مي كني؟ گفت: اين روزگاريست كه من هر شب دارم.تو در خواب غفلت فرو رفته اي! گفتم اي عزيز چگونه مرحم دل زخم خورده ات شوم؟ گفت:عشق مرحم ندارد جان دل. من در شوق ديدار محبوب بي قرارم و تا زماني كه لحظه ديدار فرا نرسد ارام نخواهم شد. ناگاه حسرتي وجود م را فرا گرفت و من هم شبانه روز براي ديدار محبوب بي قرار شدم. خونه خونه خونه ي ماست / كوچيكه اما يه دنياست خونه لونه س جاي دونه س / مهربونيش مث درياست خونه سقفش زير خورشيد/ خونه روي دوش باباست خونه زند ه ست جاي خنده ست / يه دونه پر پرنده ست خونه ساز و خونه اواز/ خونه رقص مرغ پرواز خونه خونه خونه ي ماست/ كوچيكه اما يه دريا ست خونمون شايد كوچيكه/ اما قلبش خيلي بزرگه خونمون خيلي عزيزه/ رنگ غم هيچ كي نديده خونمون هميشه زيباست/ كوك قلبش توي دست مهربون وخوب مامان ميزنه مث يه ساعت خونه خونه خونه ي ماست / كوچيكه اما يه دنياست خونمون هميشه باشي/ توي قلب ساده ي من زير اسمون لطف و مهربوني خدا باشي/ زنده باشي، زنده باشي مادرم با من بود،با اميد و ارزو قلب ا و غمگين بود،كس نمي داند چرا ؟ مادرم با ياس ها، دست در دست خدا، حتي واپسين ثانيه ها مي ربود جان مرا در خود از پس زنگارها.... لحظه هايم مي گذ شت، مادرم با من بود.... چشم هايش بارانيست .... با دلي طوفاني يك روز با صداي نغمه ها ارام اين نيمه جانم را اورد به دنيا مادرم با من بود، مادرم با من هست... مادرم در تمام تار و پودم دار بستي از عشق بست... مادرم در تمام لحظه ها با من بود ،چه كسي مي دانست او صاحب يك غنچه ي پرپربود؟؟؟


![]()
![]()
![]()




| Design By : Pars Skin |

